تبلیغات
رازهای یک زندگی زیبا - مطالب داستانک
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Majid m
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
رازهای یک زندگی زیبا
وقتی زندگی واست خیلی سخت شد ، یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمی سازه





با یاد و نام اون که بهترین هست.


-   بچه ی لوس و نفهم .مگه نمی بینی که مامان داره می میره؟؟

رضا با بی تفاوتی نگاهی به خواهر بزرگش انداخت.خواهری که برایش مادر دومی بود.همیشه ی خدا ، ازش ایراد میگرفت.چرا موهات اینجوری؟؟ تا این موقع شب کجا بودی؟؟ این پسره کیه که باهاش می گردی؟؟

هر دفعه هم رضا بهش میگفت به تو ربطی نداره .حوصله ی این خواهر ِ غرغر رو نداشت. چند سالی میشد که
مامانش یکی از کلیه هاش از کار افتاده بود و چند ماهی میشد که وضعیت اون یکی کلیه اش هم تعریفی نبود .چند روز گذشته بیشتر بیمارستان بودن و درگیر کارهای دیالیز مادرش.امروز هم نمی خواست بیمارستان بیاد ولی کار خاصی نداشت . می خواست از این فرصت استفاده کنه تا هم سری به مادرش بزنه و هم اینکه دست پیش بگیره و قبل از اینکه خواهرش بگه چرا ملاقات مامان نیومدی ، خودشو به بیمارستان برسونه.

الان هم که باید غرولندهای این خواهر بزرگ رو تحمل کنه . با خودش میگفت که بازم این یه بهونه ی دیگه ای پیدا کرد و شیطونه میگه که یه چیزی بهش بگم.

دکتر میگه که باید توی همین روزها عمل بشه وگرنه دیر میشه.

خواهرش بعد از این بحث ها روی صندلی کنار تخت مامانش نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت.

-   میفهمی رضا ؟؟ مامان می میره.می میره.

رضا از بغضی که توی صدای خواهر همیشه جدی اش بود ، دلش لرزید.

فاطمه ، دکتر دیگه چی گفت؟؟ باید چکار کنیم؟؟

فاطمه سرش رو بلند کرد و با لحن ناراحتی گفت :

میگه باید براش یه کلیه جور کنیم ولی بدبختی اینکه ، کلیه ای که پیوند رو پس نزنه توی لیست اهدایی ها نیست و ...
حرفش رو ادامه نداد . مامانش بیدار شده بود و داشت رضا رو صدا میزد.فاطمه دلش گرفت که
مامانش اونو ندید و بازم اول پسر دردانه اش رو دید.اونو ندید.

بله مامان ؟؟

مامانش با صدای بی حالی که ناشی از ضعف جسمی اش بود رو به رضا کرد و گفت :

این چند روز که نبودم ، خورد و خوراکت چجوری بوده؟؟ باز که نرفتی از غذاهای بیرون بخوری؟؟
 

رضا با قیافه ای معترض جوابش رو داد:

مامان ؟؟ توی این وضعیت بازم بی خیال این مسائل نمیشی؟؟ مگه من بچه ام که هر دفعه از این جور سوال ها می پرسی؟؟

مامان ، باید راجب مسئله ای باهات حرف بزنم.

مامانش با نگاهی منتظر حواسش رو به فاطمه داد.

بگو دختر گلم.شاید دکتر حرفی زده ، آره؟؟ میدونم که وضع کلیه ام خیلی خراب ولی چقدرش رو نمی دونم.

فاطمه با بغض و صدایی آهسته گفت :

این دفعه دیگه دیالیز هم جواب نمیده و باید برات کلیه پیدا کنیم .

نگران نباش دخترم.خدا بزرگه و اگه عمرم به این دنیا باشه ، ان شا الله برای منم کلیه ای پیدا میشه.

ان شا الله.از فردا من و رضا میریم میگردیم تا برات کلیه ای پیدا کنیم.


************************************************** *********

- رضا ؟؟ کارهای تو مهم تر یا وضعیت مامان؟؟

فاطمه با لحنی عصبانی اینها رو به برادرش گفت.

- خب خودت شنیدی که دکتر گفت اگه مشکلی مالی ندارید ، میتونید یه سری به اینجاها بزنید و کسانی هستن که به خاطر پول ، کلیه شون رو میفروشن.فقط مواظب باشید که سرتون کلاه نره.

و اونوقت تو خجالت نمی کشی که من ِ دختر برم توی اون خیابون های خلاف دنبال این کار؟؟ نمیگم که خودت تنهایی برو ، فقط همراه من بیاد.

- نمیشه.کیارش منتظرمه و بهش قول دادم که میام.

چهره ی فاطمه بعد از شنیدن این حرف ها برافروخته شده بود. چقدر این برادر می تونه بی عاطفه باشه؟؟

- باشه . نمی خواد بیایی.فقط همینو بدون که پسر بی لیاقتی برای مامان و برادری بی مصرفی برای من هستی.


************************************************** *********

فاطمه غمگینانه به
مامانشکه روی تخت خوابیده بود ، نگاه میکرد و نیم نگاهی به رضا که مشغول حرف زدن و بگو و بخند با تلفن همراهش بود.چند روز گذشته تمام وقتش رو برای پیدا کردن کلیه ای برای مامانش کرده بود . یکی رو با شرایط مناسبی پیدا کرده و برای آزمایشات پیش دکتر فرستاده بود . قرار بود چند دقیقه ی دیگه دکتر بیاد و نتیجه رو بگه.

-   سلام خانم نجفی.

فاطمه با عجله و سرسری سلامی کرد .

آقای دکتر ، نتیجه چی شد؟؟

دکتر با قیافه ی رضایت بخش جواب داد.

-   پیوند رو میشه انجام داد.

-   خدا رو هزاران با شکر.

فاطمه بغضش رو رها کرد و قطرات بارون ِ چشم هاش سرازیر شد .

ولی خانم نجفی ...

دکتر نمی دونست باید کلامش رو ادامه بده یا نه؟؟

بله آقای دکتر؟؟

مشکل کوچکی در این بین هست.اون آقایی که قرار شد کلیه اش رو به مادرتان اهدا کنه ، گفت که باید بیشتر فکر کنه و فردا قراره حرف آخرش رو بزنه.

ناامیدی وجود فاطمه رو پر کرد.خدایا ، آخه چرا مامان من ؟؟

************************************************** *********

-   خانم نجفی ؟؟

-   بله .خودم هستم و شوما؟؟

-   احمدی هستم و میخواستم راجب بگم که متاسفم.درخواست تون رو نمی تونم قبول کنم.

-   آخه چرا آقای احمدی؟؟ اگه بحث مالی هست ، مطمئن باشید که حل میشه .

فاطمه هر چقدر تقلا میکرد که رضایت آقای احمدی رو بگیره ولی بی فایده بود.احمدی با گفتن این جمله ، بحث رو خاتمه داد.

-   خانم نجفی ، همیشه که پول مهمترین مسئله ی زندگی آدم نیست.پولی رو که به بهای از دست دادن سلامتم باشه نمی خوام و وسلام.

آقای احمدی ....آقای احمدی. ...

تلفن قطع شده بود.افتادن گوشی تلفن ، صدای ناخوشایندی رو در سالن ایجاد کرد.

***********************************************************

خانم نجفی ، خیلی داره دیر میشه و نهایتا تا فردا عصر مادرتون ...

ادامه اش رو فاطمه نشنید یا نخواست بشنود.مادرش به خاطر بی دست و پایی اون میمرد.همش تقصیر اون بود.

************************************************** *********

مامان ؟؟

فاطمه این رو معترضانه به مادرش گفت.

-  چی شده فاطمه جان؟؟

مگه دکتر نگفت که باید یه مدتی خوب استراحت کنی؟؟ اونوقت تو راه افتادی و داری آشپزی می کنی و میری اتاق اون تنه لش رو تمیز کنی؟؟

- اینجوری نگو . برادرت حرمت داره و هر چقدر هم اشتباه کنه ، نباید هیچوقت از همدیگه بدگویی کنید و خاله و دختر خاله ات میخوان بیان اینجا .

-   آخه مامان ، تو که خبر نداری وقتی روی تخت بیمارستون بودی ، آق پسرت عین خیالش هم نبود و حتی بعد از عمل ملاقاتت هم نیومد . من ازش نمی گذرم.

کلمات آخر رو با بغضی آمیخته با عصبانیت گفت.

************************************************** *********

-  
مامان داری چکار می کنی؟؟ رضا روی تخت دراز کشیده بود و با خمیازه ای اینها رو گفت.

-   پسرم ، اتاقت خیلی بهم ریخته است و زشته وقتی شیدا بیاد اینجا و این آشفته بازار تو رو ببینه.

رضا که تا دیر وقت بیرون خونه و پیش دوستاش بود ، توی رختخوابش غلتی زد و پتوش کنار رفت.

ثریا خانوم ، چند لحظه ای بهت زده نگاهی به پهلو ی پسرش انداخت.نزدیک تر رفت و کنار تخت رضا نشست. دستی به اون جای زخم کشید.

-   مامان ، داری چکار می کنی؟؟

حالا این رضا بود که بهت زده به مادرش نگاه میکرد.


-   رضا ، جریان این زخم چیه ؟؟- با کیارش سوار موتور بودیم که با ماشینی تصادف کردیم و این زخم هم مال همون قضیه است .

ولی شک ی که به جون ثریا خانوم افتاده بود ، با این حرف هم برطرف نشد
و با فکر کردن به مسائل چند وقت اخیر و دو دو تا کردن اونها ، به جوابش رسید.

-   رضا؟؟

رضا سرش را چرخاند تا جوابش مادرش رو بدهد اما ...

ثریا خانوم آروم آروم اشک هاش از چشم های مهربونش سرازیر میشد و پهنای صورتش خیس شده بود.

-   چرا این کار رو کردی؟؟

با این حرف ثریا خانوم ، سکوتی که تا چند لحظه پیش بر اتاق حاکم بود ، شکست.

رضا کمی خودش رو بالا کشید و به تخت تکیه داد.


« اون روزی که اون آقا به فاطمه گفت نمی خواد کلیه اش رو اهدا کنه ، کیارش دلش هوای رفتن رو به جایی کرده بود.توی راه دست گلی گرفت و هی سر به سرش میذاشتم که اون دختر کیه ؟؟

ولی اون بهم لبخندی زد و گفت صبر کن.الان می رسیم و به جایی رسیدیم که اصلا انتظارشو نداشتم . قبرستون.بهت زده بودم. چرا قبرستون؟؟کیارش همینجور راه افتاد بود و بین قبرها می رفت.دنبالش رفتم و نگاهی به اسم روی سنگ قبری انداختم که کیارش اونجا توقف کرده بود.قبر خانوم میانسالی بود.

کیارش با لبخندی بر لب آستین های پیراهنش رو بالا زد .قبر رو که خیلی خاک روش بود ، با آب تمیز کرد و از توی پلاستیکی که همراش بود و من متوجه اش نشده بودم ، گلابی بیرون آورد و دسته گل رو روی قبر گذاشت .ازش پرسیدم که قبر کیه؟؟

جوابم رو با صدایی بغض کرده داد.

قبر عزیزترینم .سال ها باهاش قهر بودم .دیروز توی پارک پیاده روی میکردم و پسر بچه ای رو دیدم که لباس هاش خاک شده بود و کف دستش هم خاکی.اومدم برم کمکش کنم ولی قبل از من خانوم جوونی دست پسرک رو گرفت و با تشر بهش گفت : چند دفعه بگم که دست منو ول نکن؟؟ پسرک بغض کرده بود و کم مونده بود که گریه کنه.اون خانوم وقتی پسرش رو اینجوری دید ، چهره ی پسرش رو بوسه بارون کرد.

یاد مامان خودم افتادم ، وقتی شیطنت میکردم یا وقتی مریض میشدم قربون صدقه ام میرفت.از خودم شرمنده شدم که سال ها یادی ازش نکردم .

کیارش با بغضی که صداش رو دورگه کرده بود ادامه داد.

شاید تعجب کردی چرا یک دسته گل.برای جبران این همه سال ، یک دسته گل که هیچی ، یک باغ گل هم کم ِ برای جبران تمام خاطرات شیرینی که مادرم به یاد میارم . »

رضا لحظاتی سکوت پیشه کرده بود و ثریا خانوم منتظر ِ ادامه ی داستان.

« عصرش که اومدم بیمارستون ، فاطمه رو گریان کنار تختت دیدم.منو که دید ، بهم گفت مامان می میره.اشک هاش بند نمی اومد و هر جوری بود از زیر زبونش کشیدم که چی شده و بهم گفت که اون آقا قرار رو بهم زده و نمیخواد کلیه اش رو اهدا کنه. »

رضا با حالت خجل زده ای و بدون نگاه کردن به چشم های مادرش حرفش را ادامه داد
.

« وقتی فاطمه اینها رو گفت ، با دکتر صحبت کردم و اون هم حرف فاطمه رو تکرار کرد.نمی دونم چرا و چی شد که ذهنم سمت کیارش و مادرش رفت . »

با نگاهی مظلومانه و معصومانه به مادرش نگاه کرد .

« نمی خواستم که تو از پیش مون بری و رفتم آزمایش ها رو دادم.خدا رو شکر ، جواب مثبت بود و قرار شد ، عمل رو انجام بدن . خودت دیگه متوجه شدی که چرا نتونستم ملاقاتی ات بیام. »کلمات آخر رو با لبخندی بر لب گفت.

ثریا خانوم با صدایی لرزان گفت :

« آره پسر گلم .امروز ، بهترین روز ِ همه ی روزهای زندگی ام هست . خدا بهم عزت داشتن ِ پسری مثل تو رو به من داده . »

از جایش بلند شد و سر رضا رو در آغوش گرفت . بوسه ای مادرانه به موهای پسرش زد.


************************************************** *********


این نوشته رو به همه ی مادرهای عزیزتر از جان تقدیم می کنم و امیدوارم که تونسته باشم حق مطلب را هر چند اندک در قبال این عزیزترین ها رو ادا کنم.
یا حق





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 مرداد 1392 :: نویسنده : Majid m
نظرات ()